با سلام و عرض ادب
به مناسبت روز جمعه دو مطلب آماده كرده ام كه اميدوارم مفيد فائده باشد.

مطلب اول: روز جمعه
جمعه روزي از روزهاي هفته و به فرموده حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلّم: سيّدالايام يعني سرور روزها و روز عيد است. در دوران جاهلیت آن را عروبه مینامیدند و میگویند نخستین کسی که آن را جمعه نامید، کعب بن لوی بن غالب، از اجداد پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم، بود.
در میان ایام هفته، شب و روز جمعه فضیلت و برتری ویژهای دارد.
امام صادق علیه السلام نیز فرمود: در شب جمعه از گناهان اجتناب بورزید که گناه و عقاب در آن دو برابر است، چنانچه ثواب کار نیک نیز در آن دو چندان است و نیز فرمود: صدقه دادن در روز جمعه دو چندان محسوب میگردد.
براي شب و روز جمعه، فضيلت و ادعیه و اعمال خاصی كه موجب ثواب فراواني است وارد شده كه توصيه ميكنم تفصيل آن را در كتب ادعيه مانند مفاتيح الجنان شيخ عباس قمي و مصابيح الجنان سيدعباس كاشاني رضوان الله عليهما مطالعه نماييد.
امام محمد باقر علیه السلام فرمود: در هر شب جمعه، از اول شب تا آخر آن، فرشتهای از سوی خداوند از عرش الهی ندا میکند:آیا مؤمنی هست که پیش از طلوع صبح، برای آخرت و دنیای خود، توبه، روزی، شفای بیماری، و نجات از زندان مرا بخواند تا من دعای او را مستجاب، توبهاش را قبول، روزیاش را زیاد، بیماری و غماش را برطرف، و ستم ستمگر را از او دفع کنم؟
و اما بعد: جمعه روز حضرت صاحب الزمان مهدي است، همانطور كه فرموده اند در زيارت ايشان بگوييد:
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا حُجَّةَ اللّهِ فى اَرْضِهِ
سلام بر تو اى حجت خدا در روى زمينش
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا عَيْنَ اللّهِ فى خَلْقِهِ
سلام بر تو اى ديده بان (يا ديده) خدا در ميان خلقش
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا نُورَ اللّهِ الَّذى يَهْتَدى بِهِ الْمُهْتَدُونَ وَ يُفَرَّجُ بِهِ عَنِ الْمُؤْمِنينَ
سلام بر تو اي نور خدا كه راه جويان بدان راهنمايى شوند و به وسيله او از كار مؤ منان گشايش شود
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا الْمُهَذَّبُ الْخاَّئِفُ
سلام بر تو اى پاك پروريده ترسان (از دشمن)
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا الْوَلِىُّ النّاصِحَُ
سلام بر تو اى سرپرست خيرخواه
اَلسَّلامُ عَلَيْك يا سَفينَةَ النَّجاةِ
سلام بر تو اى كشتى نجات
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا عَيْنَ الْحَياةِ
سلام بر تو اى چشمه حيات
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ صَلَّى اللّهُ عَلَيْكَ وَ عَلى آلِ بَيْتِكَ الطَّيِّبينَ الطّاهِرينَ
سلام بر تو و درود خدا بر تو و بر خاندان پاك و پاكيزه ات باد
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ عَجَّلَ اللّهُ لَكَ ما وَعَدَكَ مِنَ النَّصْرِ وَ ظُهُورِ الاْمْرِ
سلام بر تو خدا شتاب كند در وعده يارى تو و پيروزى كارت
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا مَوْلاىَ اَنَا مَوْلاكَ عارِفٌ بِاُوليكَ وَ اُخْريكَ
سلام بر تو اى سرور من ، و من دوست تو و بيناى به آغاز و انجام كارت هستم
اَتَقَرَّبُ اِلَى اللّهِ تَعالى بِكَ وَ بِآلِ بَيْتِكَ
و به سوى خداى تعالى بوسيله تو و خاندانت تقرب جويم
وَ اَنْتَظِرُ ظُهُورَكَ وَ ظُهُورَ الْحَقِّ عَلى يَدَيْكَ
و منتظر ظهور تو و پيروزى حق بدست تو هستم
وَ اَسْئَلُ اللّهَ اَنْ يُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ
و از خدا مى خواهم كه درود فرستد بر محمد و آل محمد
وَ اَنْ يَجْعَلَنى مِنَ الْمُنْتَظِرينَ لَكَ وَالتّابِعينَ وَالنّاصِرينَ لَكَ عَلى اَعْداَّئِكَ
و مرا در زمره منتظران و پيروان تو قرار دهد و در زمره ياوران تو در برابر دشمنانت
وَالْمُسْتَشْهَدينَ بَيْنَ يَدَيْكَ فى جُمْلَةِ اَوْلِياَّئِكَ
و كسانى كه در پيش رويت در ميان دوستانت شربت شهادت مى نوشند
يا مَوْلاىَ يا صاحِبَ الزَّمانِ صَلَواتُ اللّهِ عَلَيْكَ وَ عَلى آلِ بَيْتِكَ
اى مولاى من اى صاحب الزمان درود خدا بر تو و بر خاندانت
هذا يَوْمُ الْجُمُعَةِ
امروز روز جمعه است
وَ هُوَ يَوْمُكَ الْمُتَوَقَّعُ فيهِ ظُهُورُكَ
و آن روز تو است كه انتظار ظهور تو در آن مي رود
وَ الْفَرَجُ فيهِ لِلْمُؤْمِنينَ عَلى يَدَيْكَ
و انتظار فرج مؤ منان به دست تو
وَ قَتْلُ الْكافِرينَ بِسَيْفِكَ
و كشتار كافران بوسيله شمشير تو
وَ اَنَا يا مَوْلاىَ فيهِ ضَيْفُكَ وَ جارُكَ
و من اى آقاى من در اين روز ميهمان تو و پناهنده ات هستم
وَ اَنْتَ يا مَوْلاىَ كَريمٌ مِنْ اَوْلادِ الْكِرامِ وَ مَأمُورٌ بِالضِّيافَةِ وَ الاِْجارَةِ
و تو اى سرور من بزرگوارى از فرزندان بزرگواران هستى و به ميهمان نوازى و پناه دادن مأمورى
فَاَضِفْنى وَ اَجِرْنى صَلَواتُ اللّهِ عَلَيْكَ وَ عَلى اَهْلِ بَيْتِكَ الطّاهِرينَ
پس مرا بنواز و پناهم ده درود خدا بر تو و بر خاندان طاهرينت باد.
سيد بن طاوُس گفته كه من بعد از اين زيارت مُتَمَثِّل مى شوم به اين شعر و اشاره مى كنم به آن حضرت و مى گويم:
|
نَزيلُكَ حَيْثُ مَا اتَّجَهَتْ رِكابى |
وَ ضَيْفُكَ حَيْثُ كُنْتُ مِنَ الْبِلادِ |
يعنى: من بر تو نازل مى شوم هر كجا كه راحله ام روى آورد و مرا وارد نمايد
و ميهمان تو هستم در هر كجا كه باشم از شهرها
مطلب دوم: حكايت مسجد امام حسن مجتبی(ع) در شهر مقدّس قم
مسجد امام حسن مجتبي(ع) كه با اراده، اشاره و نقشة حضرت وليعصر(عج) ساخته شد، سرگذشتي جالب و شنيدني دارد.
اهالي قم و اكثر مسافراني كه از جادة كمربندي قم عبور ميكنند، اطلاع دارند كه در نزديك تقاطع كمربندي قم با خياباني كه منتهي به ترمينال قم ميشود، مسجد با شكوهي بنام مسجد امام حسن مجتبي(ع) بنا شده است كه هم اكنون نيز نماز جماعت در آن منعقد ميگردد.
حضرت آيتالله صافي گلپايگاني در كتاب "پاسخ ده پرسش" صفحه ۳۱ مينويسند: در شب چهارشنبه بيست و دوم ماه مبارك رجب 1398ق. مطابق با هفتم تيرماه 1357 حكايت ذيل را شخصاً از صاحب حكايت، جناب آقاي احمد عسكري كرمانشاهي كه از خيّران ميباشند و سالهاست در تهران ساكن هستند شنيدم. آقاي عسكري نقل كرد:
حدود هفده سال پيش (1340ه.ش) روز پنجشنبهاي بود، مشغول تعقيب نماز صبح بودم، که درب منزل را زدند. بيرون رفتم ديدم سه نفر جوان كه هر سه مكانيك بودند، با ماشين آمده و گفتند: تقاضا داريم امروز كه روز پنجشنبه است، با ما همراهي نماييد تا به مسجد جمكران مشرّف شويم و دعا كنيم، زیرا حاجتي شرعي داريم. اين جانب جلسهاي ترتيب داده بودم كه جوانها را در آن جمع ميكردم و به ايشان قرآن ياد ميدادم. اين سه جوان از همان جوانها بودند. من از اين پيشنهاد خجالت كشيدم، سرم را پايين انداختم و گفتم: من چه كارهام كه بيايم دعا كنم. اصرار كردند و من هم ديدم نبايد خواهش آنها را رد كنم، موافقت كردم. سوار شديم و به سوي قم حركت كرديم. در جاده تهران (نزديك قم) ساختمانهاي فعلي نبود، فقط دست چپ جاده يك كاروانسراي خراب به نام قهوهخانه علي سياه قرار داشت. چند قدم بالاتر از همين جا كه فعلاً حاجآقا حبيبيان مسجدي به نام مسجد امام حسن مجتبي(ع) بنا كرده است، ماشين خاموش شد. رفقا كه هر سه مكانيك بودند، پياده شدند و كاپوت ماشين را بالا زدند و به تعمير آن مشغول شدند. من از يك نفر آنها به نام علي آقا مقداري آب براي قضاي حاجت و تطهير گرفتم و به زمينهاي مسجد فعلي رفتم و ديدم سیدي بسيار زيبا و سفيد با ابروهاي كشيده و دندانهاي سفيد در حالي كه خالي بر صورت مباركشان بود، با لباس سفيد، عباي نازك به نعلين زرد و عمامة سبز مثل عمامة خراسانيها ايستاده و با نيزهاي به اندازة هشت يا نه متر، زمين را خطكشي ميكرد. گفتم: اوّل صبح آمده است اينجا، جلو جاده، دوست و دشمن ميآيند رد ميشوند، نيزه دستش گرفته است. عرض كردم: عمو! زمان تانك و توپ و اتم است، نيزه را آوردهاي چه كني؟ برو درسات را بخوان. رفتم براي قضاي حاجت نشستم، صدا زدند: «آقاي عسكري! آنجا نشين، آنجا را من خط كشيدهام و مسجد است». من متوجّه نشدم از كجا من را ميشناسند. مانند بچّهاي كه از بزرگتر اطاعت ميكند، گفتم: چشم و بلند شدم. فرمود: «برو پشت آن بلندي». من رفتم آنجا. پيش خود گفتم: سر صبحت را با او باز كنم و بگويم. آقا جان، سید، فرزند پيغمبر ما! برو درسات را بخوان و سه سؤال پيش خود مطرح كردم كه از او بپرسم: يكي اينكه اين مسجد را براي جن ميسازي يا ملائكه كه دو فرسخ از قم بيرون آمدهاي، زير آفتاب نقشه ميكشي، درس نخوانده معمار شدهاي؟! دوم آنكه هنوز مسجد نشده، چرا در آن قضاي حاجت نكنم؟ سوم اينكه در اين مسجد كه ميسازي جن نماز ميخواند يا ملائكه؟ اين پرسشها را پيش خود مطرح كردم. آمدم جلو و سلام نمودم. بار اوّل، او ابتدا به من سلام كرد. نيزه را به زمين فرو برد و مرا به سينه گرفت. دستهايش سفيد و نرم بود. چون اين فكر را هم كرده بودم كه با او مزاح كنم. چنانكه در تهران هر وقت سیدي شلوغ ميكرد، ميگفتم: مگر روز چهارشنبه است؟ ميخواستم بگويم روز چهارشنبه نيست، پنجشنبه است، آمدهاي ميان آفتاب. بدون اينكه عرض كنم، تبسّم كرد و فرمود: «پنجشنبه است، چهارشنبه نيست». سپس فرمود: «سه سؤالي كه داري بپرس»! من متوجّه نشدم، قبل از آنكه سؤال كنم, از ما في الضمير من اطلاع داد. گفتم: سید، درس را ول كردهاي، اوّل صبح آمدهاي كنار جاده؟ نميگويي اين زمان تانك و توپ، ديگر نيزه به درد نميخورد و دوست و دشمن ميآيند رد ميشوند؟ برو درسات را بخوان. خنديد. چشمش را به زمين انداخت و فرمود: «دارم نقشة مسجد ميكشم». گفتم: بفرماييد ببينم اينجا كه من ميخواستم قضاي حاجت كنم، هنوز كه مسجد نشده است كه شما دستور به نهي از نشستن كردي؟ فرمود: «يكي از عزيزان فاطمة زهرا(س) در اينجا به زمين افتاده و شهيد شده است. من خط كشيدهام، اينجا ميشود محراب و اينجا كه ميبيني، قطرات خون ريخته، مؤمنين ميايستند. اينجا كه ميبيني مستراح ميشود و اينجا دشمنان خدا و رسول به خاك افتادهاند». همين طور كه ايستاده بود، برگشت و مرا هم برگرداند و فرمود: «اينجا حسينيه ميشود» و اشك از چشمانش جاري شد. من هم بياختيار گريه كردم. فرمود: «پشت اينجا كتابخانه ميشود. تو كتابهايش را ميدهي؟» گفتم: پسر پيغمبر! به سه شرط، اوّل اينكه من زنده باشم، فرمود: «انشاءالله». دوم اينكه اينجا مسجد شود. فرمود: «باركالله». سوم اينكه به قدر استطاعت، چشم ولو يك كتاب شده. براي اجراي امر تو پسر پيغمبر ميآورم، ولي خواهش ميكنم برو درسات را بخوان. آقاجان! اين هوا را از سرت دور كن. خنديد و دو مرتبه مرا به سينة خود گرفت. گفتم: آخر نفرموديد اينجا را چه كسي ميسازد؟ فرمود: «يدالله فوق أيديهم». گفتم: آقا جان من اينقدر درس خواندهام، دست خدا كه بالاي همة دستهاست. فرمود: «آخركار ميبيني، وقتي ساخته شد، به سازندهاش از قول من سلام برسان». بعد دو مرتبة ديگر هم مرا به سينه گرفت و فرمود: «خدا خيرت دهد». من آمدم رسيدم به جاده، ديدم ماشين تعمير شده است. گفتم: چطور شد؟ گفتند: يك چوب كبريت گذاشتيم زير اين سيم، وقتي شما آمدي درست شد. گفتند: با چه زير آفتاب حرف ميزدي؟ گفتم: مگر سید به اين بزرگي را با نيزة ده متري كه دستش بود، نديديد؟ من با او حرف ميزدم. گفتند: كدام سید؟ خودم برگشتم، ديدم سید نيست. زمين مثل كف دست بود، پستي و بلندي نداشت، ولي هيچ كس نبود. يك تكاني خوردم. آمدم توي ماشين نشستم و ديگر با آنها حرف نزدم. حرم مشرّف شديم، نميدانم چطور نماز ظهر و عصر را خوانديم. بالاخره آمديم جمكران، ناهار خورديم و نماز خوانديم. گيج بودم. رفقا با من حرف ميزدند، ولي من نميتوانستم جوابشان را بدهم. در مسجد جمكران يك پيرمرد يك طرف من نشسته و يك جوان طرف ديگر و من هم وسط آنها ناله و گريه ميكردم. نمازمسجد جمكران را خواندم. ميخواستم بعد از نماز به سجده بروم صلوات را بخوانم، ديدم آقا سیدي كه بوي عطر ميداد، آمد و فرمود: «آقاي عسكري! سلامعليكم». نشست پهلوي من. تُن صدايش همان تُن صداي سیدي بود كه صبح ديده بودم. به من نصيحتي فرمود. به سجده رفتم و ذكر صلوات را گفتم. دلم پيش آقا بود. سرم به سجده بود، با خودم گفتم سر را بلند كنم و بپرسم شما اهل كجا هستيد و مرا از كجا ميشناسيد؟ وقتي سر بلند كردم، ديدم آقا نيست. كنارم هنوز پيرمرد و جوان نشسته بودند. به پيرمرد گفتم: اين آقا كه با من حرف ميزد، كجا رفت؟ او را نديدي؟ گفت: نه. از جوان سؤال كردم. او هم گفت نديدم. يك دفعه مثل اينكه زمينلرزه شد، تكان خوردم. فهميدم كه حضرت مهدي(ع) بوده است. حالم به هم خورد. رفقا مرا بردند و آب به سر و رويم ريختند. گفتند: چه شده؟ نماز را خوانديم و به سرعت به سوي تهران برگشتيم. مرحوم حاج شيخ جواد خراساني را در ورود به تهران ملاقات كردم. ماجرا را براي ايشان تعريف نمودم. ايشان خصوصيات آقا را از من پرسيد. بعد گفت: خود حضرت(ع) بودهاند، حالا صبر كن، اگر آنجا مسجد شد كه درست است. مدّتي بعد، روزي پدر يكي از دوستان فوت كرده بود. به اتّفاق رفقاي مسجدي، جنازه را به قم آورديم. به همان محل كه رسيديم، ديدم دو پايه بالا رفته است خيلي بلند. پرسيدم اينجا چيست؟ گفتند: اين مسجدي است به نام امام حسن مجتبي(ع) و به اشتباه گفتند پسرهاي حاج حسين آقا سوهاني آن را ميسازند. بالاخره وارد قم شديم، جنازه را در باغ بهشت برده، دفن كرديم. من ناراحت بودم. سر از پا نميشناختم. به رفقا گفتم: تا شما ميرويد ناهار بخوريد، من ميآيم. رفتم سوهان فروشي پسرهاي حاج حسين آقا سوهاني. به پسر حاج حسينآقا گفتم: اينجا شما مسجد ميسازيد؟ گفت نه. گفتم: پس اين مسجد را چه كسي ميسازد؟ گفت حاج يدالله رجبيان. تا گفت يدالله، قلبم به طپش افتاد. گفت: آقا چه شد؟ صندلي گذاشت، نشستم. خيس عرق شدم. با خودم گفتم: يدالله فوق أيديهم، فهميدم حاج يدالله است. ايشان را هم تا آن موقع نديده بودم و نميشناختم. برگشتم به تهران و به مرحوم شيخ جواد گفتم. فرمود: برو سراغش كه درست است. من بعد از آنكه چهارصد جلد كتاب خريداري كردم، رفتم قم، آدرس محلّ كار حاج يدالله را پيدا كردم. رفتم كارخانه از نگهبان پرسيدم، گفت: حاجي رفت منزل. گفتم: استدعا ميكنم، تلفن كنيد و بگوييد يك نفر از تهران آمده با شما كاردارد. تلفن كرد. حاجي گوشي را برداشت. من سلام كردم و گفتم از تهران آمدهام، چهارصد جلد كتاب وقف اين مسجد كردهام. كجا بياورم؟ فرمود: شما از كجا اين كار را كرديد و چه آشنايي با ما داريد؟ گفتم: حاج آقا چهار صد جلد كتاب وقف كردهام. گفت: بايد بگوييد مال چيست؟ گفتم: پشت تلفن نميشود. گفت شب جمعة آينده منتظر هستم، كتابها را به منزل بياوريد. كتابها را در تهران بستهبندي كردم، روز پنجشنبه با ماشين يكي از دوستان به قم، منزل حاج آقا بردم. ايشان گفت: من اينطور قبول نميكنم، جريان را بگو. بالاخره جريان را گفتم و كتابها را تقديم كردم. سپس به حاج يدالله مسجد رفتم، دو ركعت نماز خواندم و گريه كردم. مسجد و حسينيه را طبق نقشهاي كه حضرت كشيده بودند، به من نشان داده و گفت: خدا خيرت بدهد، تو به عهدت وفا كردي.
اين بود حكايت مسجد امام حسن مجتبي(ع) كه تقريباً به طور خلاصه نقل شد. علاوه بر اين، حكايت جالبي نيز آقاي حاج يدالله رجبيان نقل كردند كه آن را نيز مختصراً نقل مينماييم: آقاي رجبيان گفتند: شبهاي جمعه حسبالمعمول حساب و مزد كارگرهاي مسجد را مرتب ميكردم و وجوهي را كه بايد پرداخت شود، تسويه مینمودم. شب جمعهاي، استاد اكبر، بنّاي مسجد براي حساب و گرفتن مزد كارگرها آمده بود، گفت: امروز يك سید تشريف آوردند و اين پنجاه تومان را براي مسجد دادند. من به آن سید عرض كردم باني مسجد از كسي پول نميگيرد. با تندي به من فرمود: «ميگويم بگير، باني اين را ميگيرد»، من پنجاه تومان را گرفتم، روي آن نوشته بود: «براي مسجد امام حسن مجتبي(ع)». دو سه روز بعد صبح زود، زني مراجعه كرد. وضع تنگدستي و حاجت خودش و دو طفل يتيمش را شرح داد. من دست در جيبهايم كردم، پولي همراه نداشتم. آن پنجاه تومان مسجد را به او دادم و با خودم گفتم، بعد خودم جبران ميكنم. زن پول را گرفت و رفت و با اينكه به او آدرس داده بودم، ديگر مراجعه نكرد. ولي من متوجّه شدم كه نبايد پول را ميدادم و پشيمان شدم. جمعة ديگر استاد اكبر براي حساب آمد. گفت اين هفته من از شما تقاضايي دارم، اگر قول دهيد استجابت كنيد. گفتم: بگوييد. گفت: در صورتي كه قول بدهيد قبول كنيد، ميگويم. گفتم، استاد اكبر! اگر بتوانم از عهدهاش برآيم. گفت ميتواني. گفتم، بگو. از من اصرار كه بگو، از او اصرار كه قول بده انجام دهي تا من بگويم. گفت: آن پنجاه تومان را كه آقا براي مسجد دادند، به من بده. گفتم استاد اكبر! داغ مرا تازه كردي. بعداً از دادن پنجاه تومان به آن زن پشيمان شدم و تا دو سال بعد هم هر اسكناس پنجاه توماني به دستم ميرسيد، نگاه ميكردم شايد همان اسكناس باشد كه رويش نوشته شده بود. گفتم استاد اكبر! آن شب مختصر تعريف كردي، حالا خوب بگو پول را كي آورد؟ گفت: حدود سه و نيم بعد از ظهر، هوا خيلي گرم بود. در آن بحران گرما مشغول كار بودم، دو سه نفر كارگر هم داشتم. ناگاه ديدم يك آقايي از يكي از درهاي مسجد وارد شد،. با قيافة نوراني جذاب، باصلابت. آثار بزرگي و بزرگواري از او نمايان بود. وارد شدند، دست و دل من ديگر دنبال كار نميرفت. ميخواستم آقا را تماشا كنم. آقا آمدند اطراف شبستان قدم زدند، تشريف آوردند جلو تختهاي كه من بالايش كار ميكردم. دست كردند زير عبا و پولي درآوردند، فرمودند: استاد اين را بگير، بده به باني مسجد. من عرض كردم: آقا، باني مسجد از كسي پول نميگيرند. آقا تقريباً تغيير كردند و فرمودند: به تو ميگويم بگير اين را ميگيرد. من فوراً با دستهاي گچآلود پول را از آقا گرفتم. آقا بيرون تشريف بردند. من گفتم اين آقا كجا بود؟ در آن هواي گرم، يكي از كارگرها را به نام مشهدي علي صدا زدم و گفتم برو دنبال اين آقا ببين كجا ميروند؟ با كي و با چه وسيلهاي آمدهاند. مشهدي علي رفت. چهار دقيقه، پنج دقيقه، ده دقيقه شد، مشهدي علي نيامد. حواسم خيلي پرت شده بود. مشهدي علي را صدا زدم، پشت ديوار ستون مسجد بود. گفتم چرا نميآيي؟ گفت: ايستادهام آقا را تماشا ميكنم. وقتي آمد، گفت: آقا سرشان را زير انداختند و رفتند. گفتم: با چه وسيلهاي؟ ماشين بود؟ گفت: نه، آقا هيچ وسيلهاي نداشتند، سر به زير انداختند و تشريف بردند. گفتم تو چرا ايستاده بودي؟ گفت: ايستاده بودم آقا را تماشا ميكردم. آقاي رجبيان گفت: اين جريان پنجاه تومان بود، ولي باور كنيد كه پنجاه تومان اثر عظيمي روي كار مسجد گذاشت.
حضرت حجّتالاسلام محمّدعلي برهاني كه از دوستان صميمي مرحوم آقاي عسكري هستند، چند نكته اضافه نمودند كه آقاي عسكري گفتند: اين سه جوان مكانيك در رابطه با وضع اقتصادي و ازدواجشان سراغ من آمدند و به من گفتند با هم به مسجدجمكران برويم، شايد آقا نظر لطف نمايند. وقتي آقا را در بيابان ديدم، ضمن سخنانشان فرمودند: كه به اين جوانها بگو كارشان اصلاح شد و من از خداوند خواستم اين سه جوان به حاجتشان برسند. بعد از يك هفته كه به تهران برگشتم، اين حقيقت ظاهر شد. نكتة دیگر اينكه آقا بعد از آنكه فرمودند اينجا حسينيه ميشود، فرمودند: اين طرف را هم آقاي حاج ابوالقاسم خويي مؤسّسه ميسازند، كه همين اتّفاق هم افتاد.
التماس دعا
اللهم عجل لوليك الفرج و العافية و النصر
باسلام و احترام.
امروز سایت تابناک مطلبی به عنوان سالگرد پدربزرگ عزیز و دوست داشتنی ام چاپ کرده که در زیر لینک و متنش رو جهت مطالعه علاقمندان درج میکنم. از سایت تابناک تشکر و قدردانی می کنیم.
لینک مطلب سایت تابناک
تابناک: به یاد عالم وارسته آیت الله شیخ عیسی طرفی
۱
نام محمد و ارزش و احترام آن


خداوند کریم به خواهر و داماد عزیزمان فرزند پسری عطا نمود. معمولا از آغاز علائم بارداری تا زمان تولد و حتی گاهی مدتی بعد از آن، بحث نامگذاری فرزند داغ است. خصوصا وقتی که پدر و مادر از دیگران درخواست کمک و نظر کنند و بالاخره با تمام بحث ها و کشمکش ها و کتک کاری ها (مزاح بود)، نامی بر فرزند می نهند.
تمام این حساسیت ها نشانه اهمیت نامگذاری فرزندان است. از نظر دین مبین اسلام نه تنها نامگذاری بلکه به نام نیکو و زیبا نهادن بر فرزند تصریح شده است و به نص صریح قرآن کریم انسان را از بکار بردن نام و القاب زشت نهی می نماید. ( و لا تنابزوا بالالقاب.. سوره حجرات) روایات مختلفی هم در همین باب هست که ما به روایتی از حضرت امیرالمومنین علی (علیه السلام) اشاره می کنیم:
وَ حَقُّ الوَلَدِ عَلَى الوالِدِ أن يُحَسِّنَ اِسمَهُ وَ يُحَسِّنَ اَدَبَهُ، و يُعَلِّمَهُ القُرآنَ؛حقّ فرزند بر پدر آنست كه نام زیبا و نیکو بر او بگذارد و او را به خوبی و نیکویی تربيت كند و قرآن به او بياموزد. (نهج البلاغه/حکمت ۳۹۹)
بالاخره برای خواهرزاده کوچولوی ما نام زیبای ( محمد ) را برگزیدند. محمد کوچولو برادری داره به نام ( یوسف ) که برای همه بسیار عزیزه.
حالا سه مطلب به همین مناسب آماده کردم که تقدیم می کنم به همه، خصوصا به خانواده ای که چشمشون به این مولود روشن شده:
۱- چه کسی زیباتر بود؟ یوسف یا پیامبر (ص)
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) از حسن و زیبایی حضرت یوسف (علیه السلام) می گفتند که به ایشان عرض کردند: آیا شما زیباتر هستید یا یوسف؟ فرمودند: کان یوسف احسن و لکننی املح. ترجمه: یوسف از من زیباتر بود ولی من از او ملیح تر و با نمک تر هستم.(۱)
۲- منافع و فواید نام مبارک محمد و احمد (صلی الله علیه و آله)
در احادیث معتبر از حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) منقول است که آن حضرت فرمودند: در خانه ای که کسی به نام محمد باشد، اهل آن خانه شب را به خیر صبح می کنند و روز را به خیر شب می نمایند.
و نیز فرمود چون فرزند را محمد نام می گذارید، او را گرامی دارید و در صدر مجلس او را جای دهید و بر او رو ترش مکنید.
و همچنین فرمود: بر سفره ای که گسترده شود و بر آن کسی به نام محمد یا احمد بنشیند، آن منزل در هر روزی دو بار از گزند شیطان پاک می شود.
و نیز فرمود: هر گروهی که محمد و یا احمد را در شور خود داخل کردند، برای ایشان خیر است.
از ابن عباس روایت شده که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: چون روز قیامت شود، منادی ندا می کند که هر کس محمد نام دارد برخیزد و به کرامت نام محمد داخل بهشت شود.(۲)
۳- همنام پیامبر اکرم (ص) را احترام کنید
ابوهارون گفت: من همنشین حضرت امام جعفرصادق (علیه السلام) بودم. پس چند روزی به خدمت نرسیدم. بعد که به حضور مبارکش شرفیاب شدم، فرمود: چند روزی است که تو را ندیده ام! عرض کردم: یابن رسول الله! فرزندی برایم آمده. فرمود: بارک الله لک! او را چه نام گذاردی؟ عرض کردم: نامش را محمد گذاردم.
حضرت با گونه اش به طرف زمین رو کرد و گفت: محمد ، محمد ، ... تا اینکه نزدیک بود گونه اش به زمین برسد. بعد فرمود: جانم و فرزندانم و اهل بیتم با اهل زمین همگی فدای رسول خدا شوند. مبادا او را دشنام بدهی و یا او را بزنی و یا به او بدی بنمایی. بدان در زمین هر خانه ای که نام محمد در آن باشد، در هر روز از لوث شیطانی پاک شود.(۳)
(۱) سفینه البحار/ج۲ص۵۴۶
(۲) و (۳) کشکول المخازن مرحوم علامه سید عباس کاشانی (رضوان الله تعالی علیه)
بسم الله الرحمن الرحیم
و ایاه نعبد و ایاه نستعین
مدت ها بود که نمی نوشتم، نه ذوقی و نه شوقی.. دلیلش باشد برای زمانی دیگر ...
اما حالا به لطف و کرم و مدد دوست تصمیم دارم به قدر وسعت و توان و مجال، مطالبی گوناگون (قرآن،حدیث،اخلاق،عقاید،احکام،تاریخ،لطایف و ظرایف،شعر و ادبیات،نوادر و ...) که مفید فایده می دانم و امید بهره گیری از آنها می رود را به رشته تحریر رسانم. و تغییر نام وبلاگ از ( طرفه ۱۲۸ ) به ( کشکول طرفه ) نیز از این سبب است.
از دوستانی هم که مطالبی دارند قابل استفاده، دعوت می کنم که با ارسال آن مطالب در این کشکول سهیم باشند و بدیهی است که ضمن سپاسگزاری حتما نامشان بعنوان ارسال کننده مطلب درج خواهد شد. بمنه و کرمه
.jpg)


آغاز بهار و تحویل سال ۱۳۸۹ هجری شمسی بر همه تهنیت و مبارکباد. از خداوند بسیار مهربان اول از هرچیز تمنّای فَـرَج و بهار حقیقی دارم و سپس برای همه آرزوی سلامتی ، سعادت، سربلندی و سالی پر از خیر و برکت مسئلت می کنم... مرا هم از دعای خیر فراموش نفرمایید. متشکرم. حسین طرفه

